تبليغاتX
فروردين

فضاي دانشگاه اين روزها آزارم مي دهد.وقتي در دانشگاه هستم تنها حسي كه ندارم حس بودن در دانشگاه است.رشته ي علوم اجتماعي از آن رشته هايي است كه كنكوري هاي علوم انساني گاهي فقط براي قبول شدن در دانشگاه انتخابش مي كنند.بنابراين طبيعي است كه در يك دانشگاه درجه چندم كساني سر كلاس هاي علوم اجتماعي بنشينند كه انگيزه اي از درس خواندن در اين رشته ندارند.طبيعي است كه وقت كلاسها را به بطالت بگذرانند و طبيعي است كه دوست داشته باشند كلاسها را كنسل كنند و درس خواندن را هم مختص شب امتحان.اصلا محيط پيام نور هم چنين درخواستي را پاسخ مي دهد.وقتي حضور در كلاس اجباري نباشد.وقتي استاد ارج و قرب نداشته باشد.وقتي از امتحان و نمره در طول ترم خبري نباشد.وقتي مسئولان دانشگاه هم راحت تر باشند كه خودخوان بودن دروس را اعلام كنند، مسلم است كه پس از حضور چند ترمه در چنين فضايي دانشجويان تبديل مي شوند به عناصري منفعل كه معني دانشگاه برايشان همان چند هفته ي امتحانات است و بس.

دارم عذاب مي كشم.با هيچكس نمي توانم ارتباط منطقي داشته باشم.به محض اعتراض به وقت گذراني هاي بي جهت با هجمه ي همكلاسي ها مواجه مي شوم.شده ام مسخره ي كلاس.يا به قول بچه ها چايي شيرين!

نمي دانم خوب است يا بد كه دوست داشته باشي درس بخواني و بروي دانشگاه كه حضورت سر كلاس حضور واقعي باشد،دلت بخواهد بحث كني و نتيجه بگيري،دلت بخواهد بودنت سر كلاس درس به منظور آموختن باشد،براي دقايقت ارزش قائل باشي و از هدررفتشان نگران،بخواهي لابه لاي حرفهايي كه به زور بايد از زير زبان اساتيدت بيرون بكشي نكات جديدتري علاوه بر آنچه ميداني بفهمي و ياد بگيري،اصلا دلت بخواهد زير و زبر رشته ات را در بياوري و بداني،آن وقت يك جايي گير افتاده باشي كه هيچكس نمي فهمد تو واقعا همين ها را مي خواهي.

تمام وقتت بگذرد به راضي كردن و اقناع ديگران براي حضور در كلاس،براي خواهش و تمنا پيش مسئول برنامه ريزي كه براي درسهايت كلاس تشكيل بشود،تمام مدت مشغول چانه زدن بر سر تفهيم اين مطلب باشي كه دوست من!عزيز من!بفهم كه آمدي دانشگاه نه سيزده بدر!

دارم عذاب مي كشم و هيچكس نمي فهمد.اين جماعت مرا نمي فهمند و من آنها را. در اين محيط اگر دوست داري چيزي ياد بگيري ظلم مي كني در حق بقيه.اوقات خوششان را خراب مي كني.عصبي مي شوند از حضورت.ناراحتشان مي كني.

نمي دانم اين فقط محيط اينجاست كه چنين است يا در همه جاي اين آب و خاك همين شرايط بر محيط دانشگاهي غلبه كرده.شايد خودخواه شده ام.يا بلند پرواز! ولي به هر حال خوب مي دانم هدفم اين چيزي نبود كه امروز گرفتارش هستم و به شدت عذابم مي دهد.


برچسب‌ها: دانشگاه
+ نوشته شده در جمعه 1391/02/29ساعت 12:15 توسط خانم نويسنده |

مادر بودن نقشي است كه هيچ شخص ديگري جز مادر نمي تواند آنرا ايفا كند.نقشي با مجموعه ي پيچيده اي از انتظارات سخت و سنگين كه شايد با تمام نقشهاي ديگر يك زن در تعارض باشد.نقشي كه زمان اجرايش تمام طول عمر يك زن از زمان به دنيا آوردن فرزند را در بر مي گيرد.

اما شايد جاي تعجب باشد كه زنان به خوبي با نقش جديدي كه بعد از گذشت دو يا شايد سه دهه از عمرشان به آنها محول مي شود اينچنين بي دغدغه خو مي گيرند و به خوبي در رفع تعارضات ميان ديگر نقشها و نقش مادري موفق مي شوند.اين شايد جايي خارج از عقل و ذهن، و از عمق احساس يك زن بر مي خيزد.

احساس مادرانه ي ما نسبت به فرزندانمان،راه حل رفع تمام تعارضاتي است كه در زندگي پس از بچه دار شدن با آنها مواجه مي شويم.تعارضاتي كه برخي از آنها به طور طبيعي به وجود مي آيند و برخي را جامعه و عرف و سنتهاي ريز و درشتش به وجود مي آورد.

اگرچه از روزي كه مادر مي شويم همواره جامعه تاثيراتش را بر ما اعمال مي كند، اما ما نيز وظيفه ي بزرگ پرورش فكرهاي تاثيرگذار نسل آينده را بر عهده داريم و قدرت تغيير آينده از هم اكنون به دست ماست.

روز مادر و روز زن گرامي باد!


+ نوشته شده در شنبه 1391/02/23ساعت 10:8 توسط خانم نويسنده |

نگهبان جلوي در دانشگاه  همانروز كه عوض شد فهميديم، اما رييس دانشگاه يك هفته اي است به سمت رياست يك دانشگاه ديگر انتخاب شده و هنوز در اطلاعيه هاي سايت دانشگاه بدون اشاره به اين تغييرات مي نويسند:آقاي دكتر...اين هفته روز دوشنبه در دانشگاه حضور ندارند و دانشجوياني كه خواستار ملاقات حضوري با ايشان هستند هفته ي آينده مراجعه نمايند.

معاون دانشگاه هم كه از قضا اين ترم استاد يكي از دروس عمومي مان است فعلا به جاي رييس دانشگاه فعاليت مي كند و در سايت مي نويسند كلاسهاي آقاي ...اين هفته كنسل است.

عجب همه چيز سر جاي خودش است!رييس مي رود و معاون جايش را مي گيرد ،آب از آب تكان نمي خورد كه هيچ! حتي لازم نمي بينند موضوع را به اطلاع دانشجويان برسانند و ما طبق عادت مالوف ،اخبار دانشگاهمان را اين طرف و آن طرف در سايتهاي ديگر مي خوانيم.


برچسب‌ها: دانشگاه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20ساعت 14:52 توسط خانم نويسنده |

يكي از محاسن اينكه طي همين چند روز گذشته بي مقدمه آمدند و با نشان دادن حكم به نگهبان ساختمان بي سر و صدا رفتند روي پشت بام و بدون آسيب رساندن به ديش ها تمام ال ان بي ها را جمع آوري كرده و بردند،اين بود كه براي رفع خستگي، تلويزيون خودمان را  نگاهي انداختم وچندين بار از اول تا به آخر و از آخر به اول همه ي شبكه هايش را دور زدم و هيچ نيافتم جز مجريان و مهمانان و اخبار و وعظ و خطابه!

و درست وقتي كه از يافتن يك برنامه ي جذاب و درست و حسابي درمانده شده بودم دست تقدير برگ زريني در مقابل چشمانم ورق زد!! و چشمم برنامه ي" بچه هاي ديروز" را گرفت كه يادآور كلي خاطره از دوران بچگي بود.آن وقتها كه تلويزيونمان سياه و سفيد بود و هر لحظه هم خبرها و تصاوير جنگ را پخش مي كرد ولي لابلاي همان اخبار دردناك برنامه كودكش خاطرات به ياد ماندني برايمان باقي گذاشت.

و وقتي اين برنامه را نگاه مي كردم كه از حسن تصادف اولين بخش آن هم "باز مدرسه م دير شد"بود، ديدم هنوز بعد از گذشت اين همه سال ،چقدر مي شود روحيات بچه هاي آن زمان را در بچه هاي امروزي هم يافت. انگار هنوز هم وجوه شخصيت پسربچه ي بهانه گير و تنبل داستان را كه اكبر عبدي به زيبايي نقشش را ايفا مي كند،مي توان در پسربچه هاي نسل جديد يافت.

و پدر و مادرهايي از جنس مهين شهابي و اسماعيل داورفر كه خدا هر دو را رحمت كند،مي شود در وجود هر كداممان مشاهده كرد.انگار گاهي مي شود چيزهايي را فارغ از آمدن و رفتن آدمها ،به شكل روح جامعه حس كرد.

خلاصه بد هم نشد كه چند روزي به لطف برادران نمي دانم كدام نهاد!مانده ايم بدون دريافت كانالهاي ماهواره.بالاخره گاهي لازم است يادمان بيايد تلويزيون ملي مان هفت هشت تا كانال دارد كه يكي از بهترين برنامه هايشان ،تكرار برنامه هاي كودك سي سال پيش است.

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15ساعت 1:8 توسط خانم نويسنده |

وارد محيط اداري دانشگاه كه مي شوم انگار دائم وبر دور و برم پرسه مي زند.نمي دانم چطور مي شود كه ناخودآگاه همه اش به او فكر مي كنم.شايد دليلش كنفرانس  درس جامعه شناسي سازمانها باشد كه به خاطر جمع آوري مطلب درباره ي بوروكراسي هر چه مي توانستم و منبع در اختيار داشتم نظريات وبر را مطالعه كردم.حالا همه چيز اين محيط را با تفكرات و آراء وبر تطبيق مي دهم.

به هدفهاي اين سازمان فكر مي كنم. هدف يك دانشگاه چيست؟با خودم مي گويم اين كه معلوم است!پرورش نيروي انساني ماهر و دانش آموخته براي ساختن يك جامعه ي بهتر(يا شايد براي بازار كار).البته اين تعبير من است.نمي دانم دقيقا در اساسنامه ي دانشگاه چه تعريفي ارائه شده.

كارمندان افسرده و بي حوصله ي دانشگاه را كه مي بينم،باز مي انديشم اينها هدفشان از اينكه در اين فضا كار مي كنند چيست؟به جز دريافت دستمزد و پاداش، بالاخره هر كدام از اينها هدفها و ايده آلهاي رواني هم براي حضور در اين سازمان داشته اند.خودم را كه به جايشان مي گذارم مي بينم اگر بخواهم در محيطي مثل دانشگاه كار كنم هدف مهم من بايد كمك به دانشجويان براي رفع و رجوع مسائلشان باشد كه با خيالي آسوده تر مشغول تحصيل دانش باشند تا از محصول و ثمره ي دانش عميقي كه به دست مي آورند همه ي جامعه بهره مند شود.

به گمانم اگر توانسته باشم هدف را درست حدس بزنم ،مي توانم به استاد زارعان كه معتقد است بيگانگي تنها در تعبير ماركس درست است و در جامعه ي امروزي از آن نوع بيگانگي كه وبر در موردش گفته خبري نيست،بگويم استاد!اين آدمها از هدفشان بيگانه شده اند.از محصول كارشان هم بيگانه شده اند.از من دانشجو ،از شما،از نيرويي كه صرف مي كنند،از تلاشي كه بايد براي آسان شدن طي مسير چند ساله ي هر دانشجو تا به پايان رسيدن دوران آموزش در دانشگاه انجام دهند، از كاري كه آنها را اينطور به روزمرگي انداخته،اينجا همه بيگانه اند.

ساده شدن بيش از اندازه ي كار -وقتي به كارمندان دانشگاه نگاه مي كنم فكر مي كنم اگر كسي با سطح سوادي به اندازه ي خوب خواندن و خوب نوشتن و هوشي براي ياد گرفتن يك برنامه ي كامپيوتري بدون داشتن مدرك دانشگاهي هم اينجا مي نشست احتمالا همين قدر بازده كار داشت كه اكنون اينان دارند- و پاره پاره شدنش به بخشهايي كه كارمند هرگز كنترلي بر طي مسير آن ندارد در اينجا كارمندان را تبديل به مهره هايي كرده كه هر كدام تنها ناظر به قسمت كوچكي از روند كار هستند و اهداف سازمان را  به دست فراموشي سپرده اند.

شايد در يك كارخانه ي اتومبيل سازي كه كارگر با مراجعان انساني به طور روزمره سر و كار ندارد اين چندپارگي آسيب چنداني براي كساني كه از محصول استفاده مي كنند نداشته باشد(اگرچه شايد براي خود كارگر آسيب زا باشد)،اما در فضاي اداري كه هر كدام از كارمندان روزانه با دهها نفر در ارتباط مستقيم قرار مي گيرند اتفاقا اين موضوع مشكلات عمده تري به بار مي آورد.

به هر حال طبق معمول پس از آنكه از اين اتاق به آن يكي و از كارشناس رشته به مسئول كامپيوتر و بعد امور دانشجويي و سپس مالي-دانشجويي پاس داده مي شوم ،دست از پا درازتر از اين محيط روانه ام مي كنند،چرا كه انجام خواسته ي من يعني افتادن در روند كند اداري كه با يك حساب سرانگشتي در مي يابم مضراتش بيش از منافعش است و يا استفاده از رابطه و قوم و خويش بازي كه من از آن بي بهره ام.



برچسب‌ها: دانشگاه
+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/13ساعت 9:50 توسط خانم نويسنده |

اگر نقش تنها انتظارات از پيش تعيين شده اي مي بود كه ديگران از ما و ما از ديگران به هنگام اشغال يك پايگاه به خصوص داشتند/داشتيم، اينكه نسبت به بعضي آدمها كه تنها پيوندشان با ما نقششان است احساس قرابت و دوستي داشته باشيم كمي بي مورد به نظر مي رسيد.

گاهي آدمها چنان در نقششان درآميخته مي شوند و بر آن اثرگذار، و آنچنان تاثيري نيز بر ما باقي مي گذارند كه در ذهن و جان ما بسي فراتر از آنچه از آنها انتظار داشته ايم رسوخ مي كنند.

اين آدمها فقط براي انجام وظيفه نقشي را به عهده نمي گيرند.آنها با ورودشان به زندگي ما شايد راهگشاي مسيرهاي تازه اي مي شوند كه افق نگاهمان و راه آينده مان را به يكباره كاملا تغيير مي دهند.

روزهاي پيش رو براي هر كدام از ما شايد يادآور خاطره اي خوش از يكي از اين آدمها باشد.آنها كه ساعتهايمان را تنها به نوشته هاي كتابهايمان نگذراندند و  بيهودگي مطالب درسي مان را با نظم خشك اداري شان عذاب آورتر نكردند.

امروز باور دارم اگر دوباره سر كلاس درس مي نشينم و اگر معلم هايي دارم كه بسيار فراتر از انتظارات نقششان سعي در تقويت باورم ،ايمان به آينده ي روشن و نجات ذهنم از گرداب آشفتگي دارند ،همه ي اينها لطف بزرگ خداوند در حق بنده ي كوچكي بوده كه نمي داند براي اين همه نعمت چگونه قدردان باشد.

روز معلم تنها بهانه اي است براي آنكه به خودمان يادآور شويم هميشه مديون آنهايي هستيم كه بي نياز از ما،نياز روحمان را درك مي كنند و بدون چشمداشت توقعاتمان را پاسخ مي گويند.

روز معلم يادآور نمادهايي است كه از خداوند در بندگان جاري است و صفات او را ميان بندگان به نمايش مي گذارد.

اين روز بزرگ گرامي باد!


برچسب‌ها: روز معلم
+ نوشته شده در شنبه 1391/02/09ساعت 9:21 توسط خانم نويسنده |

6سالمان كه تمام شد مامان و بابا دستمان را گرفتند و بردند درمانگاه نزديك منزلمان،واكسن زمان ورود به دبستانمان را زدند و بعد هم در نزديكترين مدرسه به خانه مان كه البته چون آن زمانها دامغان زندگي مي كرديم(پدرم در آن شهر موظف به خدمت شده بود) و شايد و تا آنجا كه يادم مي آيد* تنها مدرسه ي دخترانه هم بود ثبت ناممان كردند.

يك مدرسه ي كوچك كه كلاسها دور تا دور حياطش چيده شده بود و با اينكه درست يادم نيست اما فكر نمي كنم از ده دوازده تا كلاس بيشتر داشت.هيچ كس از ما تست هوش نمي گرفت.هيچ كس ما را از بقيه جدا نمي كرد.پولدار و فقير،باهوش و كم هوش،فرزند پدر و مادر تحصيلكرده يا بيسواد،فرزند خانواده ي وزير و وكيل يا كارگر و بيكار،با هم فرقي نداشتيم.همه ي ما سر يك كلاس مي نشستيم،با يك معلم و يك شيوه ي تدريس.براي پدر و مادرمان هم چندان فرقي نداشت ما كجا درس بخوانيم.هر جا بوديم موظف به درس خواندن بوديم و انجام تكاليف انبوهي كه شايد گاهي خارج از حد توانمان بود.و از آنجا كه مدرسه ي ما در يك شهرستان كوچك واقع شده بود كه هنوز نظام آموزشي اش به روز نشده بود(شايد آن زمان هنوز بوروكراسي اينچنين بر ادارات ما سايه نيافكنده بود،تا آنجا كه ميدانم اكنون هر تصميمي كه براي تغيير در وزارتخانه گرفته مي شود بلافاصله در سراسر كشور اجرا مي گردد)ما به شيوه اي كاملا متفاوت از آنچه در تهران اتفاق مي افتاد(از آنجا كه به طور مرتب به تهران سفر مي كرديم و من اينجا براي عقب نماندن از درسها همراه يكي از اقوام كه معلم كلاس اول بود به مدرسه ميرفتم ميدانستم كه نظام اينجا با دامغان تفاوت دارد)مي بايست هر روز يكبار از هفت صبح تا يازده و بار ديگر از دو بعد از ظهر تا چهار به مدرسه مي رفتيم و هيچكس هم دلش براي پاهاي كوچكمان نمي سوخت كه هر روز بايد چنين مسافتي را مي پيمودند و دستهايمان كه با آن خستگي بايد كلي مشق مي نوشتند.از آب پرتقال و توت فرنگي تازه و جوجه كباب و تنقلات هم در حين درس خواندن خبري نبود،آخر ما در شرايط جنگ به سر مي برديم و اگر شانس مي آورديم گوشت و مرغ يخي آن هم تنها به اندازه ي خوراك تمام خانواده گيرمان مي آمد.و تازه با همه ي اين احوالات پيش از مدرسه رفتن نوشتن بلد بوديم و اعداد را تا 200مي شمرديم و در هر سه ثلث هم معدلمان بيست مي شد كه جايزه اش تنها يك مداد عروسكي يا يك ليوان پلاستيكي بود.

اما حالا بعد از سالها دنبال ثبت نام يوسف در پايه ي اول ابتدايي هستم.مدتهاست آمار همه ي مدارس منطقه مان را گرفته ايم تا چند مدرسه را بين آنها انتخاب كرديم.بهترين آنها يوسف را به دليل ضعف در آموزش پيش دبستاني نمي پذيرد(پيش دبستاني محل تحصيل يوسف تنها مركز دولتي منطقه مان بود كه معلم هايش همه شركتي بودند و بي تجربه و متاسفانه معلم يوسف گل سر سبدشان و تا همين روزها كلي از همكلاسي هاي پسرم به دليل ضعف كاركرد معلم از مدرسه دل بريدند و خانه نشين شدند).ديگري خود اعتراف مي كند معلم كلاس اولش حوصله ي سر و كله زدن با دانش آموزان را ندارد.سومي تنها بازماندگان شهدا را ثبت نام مي كند. و... خلاصه هنوز موفق نشده ايم مدرسه ي مناسبي براي فرزندمان پيدا كنيم.

براي من جالب است كه مي بينم واقعا بين مدارس تفاوت وجود دارد.معلمها از لحاظ دانش و كارآموختگي يكي نيستند.امكانات مدارس از زمين تا آسمان با هم فرق مي كند.بعضي از مدارس تنها كودكاني با ضريب هوشي بسيار بالا را مي پذيرند.بعضي به مهارتهاي اجتماعي تاكيد دارند.بعضي به شدت خانواده ي دانش آموزان برايشان اهميت دارند.و خوب برخي هم كه بدون گفتن مشخص است كه تنها ثروت خانواده برايشان مهم است و اين را با ميزان شهريه اثبات مي كنند.

براي ورود به دبستان كلي آزمون و ويزيت لازم است، تست هوش،تست شخصيت،معاينه ي چشم پزشكي،آزمايش انگل و...، بر خلاف زمان ما كه مهمترين كار پدر و مادرها براي ثبت نام بردن فرزندشان براي تزريق واكسن بود امروز آخرين مساله ي مهم تزريق واكسن است.

نظام تحصيلي هم توصيفي شده كه هيچ از آن چيزي نمي دانم.و تا آنجا كه فهميدم هنوز خيلي از معلم ها هم دوره هاي ضمن خدمتش را نگذرانده اند و بنابراين آنها هم درست در جريان اين نظام جديد نيستند.

با بچه هم كه ديگر نمي دانيم چه طور برخورد كنيم ،چون هر برخوردي كه بازتابش كار مدرسه را كمي مشكل كند نتيجه اش درآوردن زير و بم زندگي توسط مشاور مدرسه و گناهكار جلوه دادن پدر و مادر مي شود.

اين همه قانون و مقررات كه روز به روز زندگي را براي ما دست و پاگيرتر و سخت تر مي كند از يك طرف ،و اين نظام طبقاتي (اگر بتوان نامش را چنين خطاب كرد)كه ميان كودكان ما از آغاز ورود به اجتماع فاصله هاي پر نشدني ايجاد مي كند از سوي ديگر،دست در دست هم جامعه اي را بازتوليد مي كند كه گاهي حس ميكنم از آن بيگانه ام.

______________________________________________________________

*با توجه به اينكه پس از نوشتن مطلب دوست عزيزي از دامغان تذكر داد كه در آن زمان مدارس ديگري هم در آن شهر بوده ،اين قسمت را بنا به آنچه در خاطرم مانده نوشتم و اصراري بر صحت آن ندارم.


برچسب‌ها: جامعه ي من, مدرسه
+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 18:23 توسط خانم نويسنده |